“Though, it’s coming at me like a tidal wave” - تاریخ: 1403/4/30 ساعت: 1:08
ذهنم کمی آرومتر شده. رفتم دریا. رفتم وسط دریا. موجهایی که محکم میخورد بهم و فکرهای آشفتهم رو لای خودشون گم میکرد، حس شاید غلط این که اگر حواسم رو پرت کنم چه قدر نزدیکم به نبودن، حس جزئی از کل بودن، یادآوری این که بیاهمیتم، آرامشی که بیاهمیت بودن بهم میداد، حس کمیاب معلق بودن، قشنگی نور خورشیدِ رو به...
"Dead ends and dreams tend to coalesce" - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 21:13
به روزهای اوّل اومدنم فکر میکردم. شاید بهترین جوری که الآن بتونم توصیفش کنم اینه که همه چیز برام خیلی پوشالی به نظر میرسید. انگار جاهایی که میبودم واقعی نبودن. انگار زندگیم رو متوقف کرده بودن و گفته بودن بیا یک مدتی هم توی این شهرک سینمایی پرسه بزن. ساختمونها ماکت بودن و آدمها بازیگر. گیج بودم. خیلی...
«لگد زدند به شیری، که صبر غرش او بود؟» - تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 21:13
امروز برای اولین بار رفتم سنگنوردی. یه اتفاقی که برام افتاد و قبلا هم وقتی کوه رفته بودم و آخرای برگشتن دیگه خسته شده بودم و از یک مسیر یکم سخت میخواستیم رد شیم داشتم، این بود که یه جا هستم و حس میکنم که دیگه نه میتونم برم جلو و نه میتونم برم عقب و میترسم و از ترس قفل میشم و از موندن در اون استیت هم...
«موجی در موجی میبندد» - تاریخ: 1402/4/7 ساعت: 15:37
آخر هفتهی گذشته با گروه کوه دانشگاه رفته بودم پیمایش. از اولای کارشناسیم میخواستم با گروه برنامه برم و نمیشد و واقعا خوشحالم که هر چند خیلی دیر، ولی بالاخره تونستم. از بهترین تجربههایی بود که در زندگی یکنواخت من میتونست جا بگیره. تنها چیزیش که دوست نداشتم این بود که تموم شدنش خیلی داره ناراحتم میکنه...
«رفت رفت دیدی رفت؟» - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:39
ددلاین اپلیکیشن دانشگاهها داره بهم فشار میاره. سردرگمیم در این که واقعا چی میخوام اذیتم میکنه. فکر کردن به جا گذاشتن آدمهایی که دوست دارم این جا ناراحتم میکنه. خوندن و شنیدن هر روزهی خبرها و بحثها و دعواها و اعلامیهها روحم رو خاکستری کرده. کسی که میگفت میتونم بهش تکیه کنم تا جایی که میتونسته خودشو ا...
"I wonder what it's all about" - تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 17:39
یک دلیل رنجآور بودن زندگی به خاطر اینه که همش تو رو به چیزها و کسایی وابسته میکنه که خواسته یا ناخواسته ترکت میکنن و یا تو مجبور میشی که ترکشون کنی. مجبورت میکنه محو شدن همهی خاطرههات یا فرو ریختن همهی رویاهات رو تماشا کنی و به روی خودت نیاری و به زندگیت ادامه بدی. نمیدونم غم و سنگینی این جداییها به...
"just out of tune" - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 0:54
زندگی با یه صدا تو سرت که سر هر اتفاقی هی بهت میگه کاشکی میشد یه چاقو بزنی تو شکمت یا چرا نمیتونی خودت رو از بالکن بندازی پایین؟ یا کاشکی اصلا هیچ وقت وجود نداشتی خیلی خستهکنندهست.  Onassis - Aaron ۰۰۱۰۰۶ ، ۱۸:۳۹ ص. Adblock test (Why?)
ماهی کنار رود - تاریخ: 1401/4/13 ساعت: 0:54
گاهی شبها که غصه خوردنم برای چیزهای مختلف تموم میشه و هنوز خوابم نمیبره، به مرگ اطرافیانم فکر میکنم. فکر کنم تا حالا برای هر کدوم چندین بار عزا گرفتم. نمیدونم واقعا انگار یک نفر که از رنج من لذّت میبره، فکرهام رو کنترل میکنه. دارم یه کتاب حوزه رواندرمانی میخونم که بخش اولش دربارهی اضطراب مرگه و تقری...
«پشت این پنجرهها دل میگیره» - تاریخ: 1399/4/10 ساعت: 3:10
فکر کنم ته همهی فکرهایی که نمیتونم بنویسم اینه که چرا این قد خالیام؟ و چرا این قد خالی بودن آدم رو اذیت میکنه؟ «غم و غصهی دلو تو میدونی»
Oblivion - تاریخ: 1399/4/10 ساعت: 3:10
یه نسیم خنکی از پنجره میاد و میخوره بهم و حس میکنم هنوز صبحه. حس میکنم هنوز یه عالمه زمان دارم. حس میکنم یه پنجشنبهی معمولی بعد یه هفتهی شلوغه که وقت دارم به کارهام برسم. پشت میزم نشستم و پاهام
BFS - تاریخ: 1399/4/10 ساعت: 3:10
یک نقطهای از امروز بود که احساس سطحی بودن کردم. احساس کردم دارم به یسری چیزها بیشتر از حد لازمشون (از نظر خودم طبیعتا) ارزش میدم. احساس کردم فکرهایی که دارم مال خودم نیست و چیزهایی که هر روز میبین
«برای تشنگیام، یکم سراب بیار» - تاریخ: 1399/4/10 ساعت: 3:10
هر چند وقت یه بار این دلتنگیه خیلی اذیت میکنه. دلتنگی آدمها. دلتنگی کارهای معمولی.
«حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود» - تاریخ: 1399/4/10 ساعت: 3:10
سلام. چند وقت دیگه بیست سالم میشه. پوینت خاصی که نداره صرفا رنده و دیگه بعدش نمیتونم فکر کنم عه من هنوز بیست سالم نشده. نه که هی فکر کنم بزرگتر از این حرفهام، حتی اگه ازم سنم رو بپرسین احتمالا اول
گنجشکک اشیمشی - تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 18:56
من به خودم اومدم دیدم چقد محتاط شدم. یعنی نه این که همیشه نبوده باشم، ولی حداقل ته ذهنم بود که این قد نباید بترسم. که بیش از حد نگران اتفاقهایی که شاااید بیفتن نباشم. چی شد که یادم افتاد؟ یکی یه پس
ماهیها - تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 18:56
شبها واقعا سخت میشه. فکر کردن به این که چندتا روز دیگه رو باید شب کنم تا تموم شه این وضعیت عذابم میده. حداقل اگه میدونستم... و فکر کردن به این که منتظر چیام حتی از اون هم بدتره. انگار چیزی که پر
ستارهها - تاریخ: 1399/1/19 ساعت: 18:56
یه پلیلیست Deep Sleep تو اسپاتیفای پلی کردم بلکه خوابم ببره. خوابم که نبرده (هنوز)؛ ولی الآن حس میکنم من آخرین انسان باقیمونده در جهانم که تو فضا بین یه عالمه ستاره معلقم و در حالی که منتظر مرگمم دارم به خاطرههام روی زمین و کارهایی که انجام دادم فکر میکنم. بعدتر نویس: واقعا نمیدونم وقتی حداقل تا ۲ و...
بیا رسید وقت درو... - تاریخ: 1398/12/6 ساعت: 13:41
کاش میتونستم این جا رو ذخیره کنم، هر وقت همهچی برام خستهکننده و تکراری شد یکم بیام نگاهش کنم حالم خوب شه. کاش... کاش میخوابیدم تو رو خواب میدیدم.
«تو را که بست به گاری؟» - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:09
مامانم میگه برو لباسها رو اتو کن. آفرین. و من به جاش اومدم این جا چرت و پرت بنویسم. چرا آخه؟ به این فکر میکنم که خب اگه تنها بودم مجبور بودم انجام بدم و میدادم و اوکی بود ولی الآن نمیدونم چرا همه
«گفتم نکنه فردا شده و من بیخبرم» - تاریخ: 1398/6/20 ساعت: 2:42
۱۲:۵۱ یه بار، چند سال پیشها، شهریور بود. صبح داشتم میرفتم مدرسه و سردم بود. و یهو خیلی جدی فکر کردم، نکنه پاییز شده و من جا موندم؟ پاییز نشده بود. جا نمونده بودم. ۱۴:۱۱ What do you want from me?
۲۲:۲۲ - تاریخ: 1398/4/5 ساعت: 2:08
بخوان مرا تو ای امید رفته از یاد