خرید بک لینک
ذهنم کمی آرومتر شده. رفتم دریا. رفتم وسط دریا. موجهایی که محکم میخورد بهم و فکرهای آشفتهم رو لای خودشون گم میکرد، حس شاید غلط این که اگر حواسم رو پرت کنم چه قدر نزدیکم به نبودن، حس جزئی از کل بودن، یادآوری این که بیاهمیتم، آرامشی که بیاهمیت بودن بهم میداد، حس کمیاب معلق بودن، قشنگی نور خورشیدِ رو به غروب تو آب دریا، و پذیرفتن این که توانایی این رو داری که همهی این حسها رو در یک زمان تو خودت جا بدی. چیزی در من شکسته. به این فکر میکردم که من خیلی از اوقات دلیلی برای غمگین بودن داشتم. نمیتونم از کسی یا چیزی بابت غمگین کردنم دلگیر باشم. غم کوچولوی همیشگی گوشهی دلم رو خیلی وقت پیش پذیرفتم و زندگی باهاش رو یاد گرفتم. حالا کمی کوچیک و بزرگ شدنش ناراحتم نمیکنه. ولی این بار چیزی در من شکسته. این جدیده و نمیدونم باید باهاش چی کار کنم. فعلا فقط خوشحالم از این که ذهنم از وحشت کردن و این ور و اون ور پریدن تا حدی دست برداشته و آروم نشسته و نگاه میکنه که این شکستگی چه جوری جاش رو باز میکنه و کجای دلم میخواد بشینه. که جایی برای نشستن پیدا میکنه یا قراره تا ابد همین جوری همین وسط جلوی چشمم بایسته. شاید این هم یک روز بپذیرم که دیگه جزئی از منه. شاید هم چند روز دیگه دوباره وحشت کنم. شاید اون حس درماندگی که میدونم الآن هم پشت تکتک رفتارهام و فکرهام اثرش هست دوباره بیاد و کل مغزم رو پر کنه. نمیدونم. فعلا نشستهام و نگاه میکنم. میدونم حسهای زیادی قراره داشته باشم و میدونم چیزهای زیادی هست که باید یک روزی بالاخره بپذیرم. به این هم فکر میکردم که زیادی به خودم اهمّیّت میدم. چرا؟ نمیدونم همیشه همین جوری بودم یا نه. فکر کنم بودم. واقعا بیشتر از این که در دنیای واقعی باشمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 1:08

به روزهای اوّل اومدنم فکر میکردم. شاید بهترین جوری که الآن بتونم توصیفش کنم اینه که همه چیز برام خیلی پوشالی به نظر میرسید. انگار جاهایی که میبودم واقعی نبودن. انگار زندگیم رو متوقف کرده بودن و گفته بودن بیا یک مدتی هم توی این شهرک سینمایی پرسه بزن. ساختمونها ماکت بودن و آدمها بازیگر. گیج بودم. خیلی گیج بودم. کمکم انگار ساختمونها رنگ گرفت. مسیر خونه به دانشگاه برام معنیدار شد. جاهایی وجود داشت که وقتی اسمشون رو میشنیدم، فقط یک اسم بیمعنی نبودن و تصویری داشتن که در ذهنم شکل بگیره. ولی هنوز یه روزهایی بود که واقعا دلم برای این که جایی برم که توش خاطرهای قدیمیتر از چند هفته داشته باشم لک میزد. برای جاهایی که هر وقت میرفتیم میتونستم یه مشت خاطره از سنهای مختلف زندگیم با آدمهای مختلف در فصلهای مختلف در اون جا ردیف کنم. یادم رفته بود که خاطرههان که مکانها رو لمس میکنن و بهشون معنا میدن. آدمها هم کمکم واقعی شدن. هر کدوم با زندگی و ویژگیها و افکار و رفتارهای مخصوص خودشون توی ذهنم معنا گرفتن. این که با هر معاشرت چندتا قطعه برای پر کردن پازل هزارهزار تیکهی هر آدم پیدا میکردم برام خیلی جالب بود. این که با هر معاشرت چندتا تیکه برای پر کردن پازل خودم پیدا میکردم هم خیلی برام جالب بود. شاید هیچ وقت تا این اندازه خودم رو نفهمیده بودم. و شاید هیچ وقت تا این اندازه نفهمیده بودم که چه قدر خودم رو نمیشناسم. هنوز با این شهر غریبهم. هنوز نتونستم ارتباطاتی پیدا کنم که اون قدری که دوست دارم عمیق باشن. ولی دیگه جایی که هستم برام غیرواقعی نیست. کمکم نقشهش داره توی مغزم نقش میبنده. و امّیدوارم به این که یه روزی میاد که نه حس تعلق، ولی حسی نزدیک به اون به این جا داشته بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 21:13

امروز برای اولین بار رفتم سنگنوردی. یه اتفاقی که برام افتاد و قبلا هم وقتی کوه رفته بودم و آخرای برگشتن دیگه خسته شده بودم و از یک مسیر یکم سخت میخواستیم رد شیم داشتم، این بود که یه جا هستم و حس میکنم که دیگه نه میتونم برم جلو و نه میتونم برم عقب و میترسم و از ترس قفل میشم و از موندن در اون استیت هم خسته میشم و باز بیشتر میترسم. یک استرس عجیبی داره که واقعا به طور فیزیکی در بدنت حسش میکنی. . کاشکی میتونستم زندگی رو آسونتر بگیرم. کاشکی میتونستم فقط بپذیرم و عبور کنم. کاشکی میتونستم فکر نکنم. کاشکی میتونستم با تصمیمی نگرفتن کنار بیام. کاشکی میتونستم تصمیمی که میگیرم رو دیگه رها کنم. کاشکی میتونستم فکر نکنم. کاشکی میتونستم زندگی رو آسونتر بگیرم. کاشکی به حس آدمهای دیگه اهمیت نمیدادم. کاشکی به این که کار درستی میکنم یا اشتباه اهمیت نمیدادم. کاشکی میتونستم فکر نکنم. کاشکی اصرار به معنا داشتن واژهها نداشتم. کاشکی اصرار به واقعی بودن خیالهام نداشتم. کاشکی تصمیم کوفتیای که گرفتم رو رها کنم. کاشکی میتونستم هیچ کاری نکنم. کاشکی میتونستم حسی نداشته باشم. کاشکی میتونستم فقط بشینم و گذران عمر رو نگاه کنم. کاشکی میتونستم بپذیرم که من نمیتونم همه چیز رو کنترل کنم. کاشکی میتونستم این که همه چیز تقصیر من نیست رو بپذیرم. کاشکی این قدر خودم رو مورد اتهام همه چیز قرار نمیدادم. کاشکی میتونستم بپذیرم. کاشکی زندگی رو آسونتر میگرفتم. کاشکی میتونستم به این که رفتارم روی زندگی کس دیگه چه تاثیری داره اهمیت ندم. کاشکی میتونستم فکر نکنم. کاشکی میتونستم این قدر دنبال دلیل همه چیز نگردم. کاشکی میتونستم تغییر آدمها رو بپذیرم. کاشکی میتونستم چیزها رو کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 13 تير 1403 ساعت: 21:13

آخر هفتهی گذشته با گروه کوه دانشگاه رفته بودم پیمایش. از اولای کارشناسیم میخواستم با گروه برنامه برم و نمیشد و واقعا خوشحالم که هر چند خیلی دیر، ولی بالاخره تونستم. از بهترین تجربههایی بود که در زندگی یکنواخت من میتونست جا بگیره. تنها چیزیش که دوست نداشتم این بود که تموم شدنش خیلی داره ناراحتم میکنه. انگار میخوام یک جوری تکتک لحظههاش رو نگه دارم که از خاطرهم نره ولی هر روز محو و محوتر میشه. انگار میخوام چنگ بزنم آدمهاش رو کنارم نگه دارم و دوباره تنهایی آدمی در جهان رو حس نکنم ولی نمیتونم. انگار میخوام اون حس جالبی که بعد برگشتن داشتم رو گم نکنم ولی دارم آرومآروم دوباره آدم قبلی میشم. این بازهی زندگیم برام جالبه. زیاد بیرون میرم. بدون عذابوجدان وقت تلف میکنم. بالاخره رانندگی میکنم. از حرفزدن با آدمها خیلی طفره نمیرم. از کارهای جدید کمتر سر باز میزنم. با بیخیالی بیشتری زندگی میکنم و استرس کمتری دارم. چیزهایی هست که اذیتم میکنه و نمیتونم براشون کاری کنم، ولی خیلی زیادهخواه نیستم. بیشتر وقتها میتونم بذارمشون یه گوشه که خیلی غصهم ندن و همین کافیه.  شاید دوباره برم سر کار. هنوز مطمئن نیستم که سر کار رفتن و شلوغ کردن سرم برای این که خیلی فکر نکنم و از اون طرف، اضافه کردن به دوستیهایی که به زودی قراره محو بشن بهتره، یا ادامه دادن به زندگی بیدغدغهم و وقت گذروندن با خودم و خانوادهم و همین چندتا دوستی که فکر به زودی دور شدن ازشون از اون فکرهاییه که باید یه گوشه مغزم قایمش کنم. . بر افسون شب میخندد. ۰۲۰۳۰۲ ، ۱۲:۵۸ ص. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: چهارشنبه 7 تير 1402 ساعت: 15:37

ددلاین اپلیکیشن دانشگاهها داره بهم فشار میاره. سردرگمیم در این که واقعا چی میخوام اذیتم میکنه. فکر کردن به جا گذاشتن آدمهایی که دوست دارم این جا ناراحتم میکنه. خوندن و شنیدن هر روزهی خبرها و بحثها و دعواها و اعلامیهها روحم رو خاکستری کرده. کسی که میگفت میتونم بهش تکیه کنم تا جایی که میتونسته خودشو ازم دور کرده. از آدمهای آشنایی که در دانشگاه میشناختم تعداد کمی باقی مونده. سمت چپ قفسهسینهم به خاطر استرس مدام درد میگیره. گاهی اوقات تصویر روشنی در ادامه میبینم. گاهی نه. در هر حال، دارم تلاشم رو میکنم. فقط خیلی تنهام؛ نیاز داشتم کمی غر بزنم. . اونی که میگفت هیچوقتتنها نمیشینه تو آسون، نه تو سخت ۰۱۰۹۰۷ ، ۱۴:۳۱ ص. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:39

یک دلیل رنجآور بودن زندگی به خاطر اینه که همش تو رو به چیزها و کسایی وابسته میکنه که خواسته یا ناخواسته ترکت میکنن و یا تو مجبور میشی که ترکشون کنی. مجبورت میکنه محو شدن همهی خاطرههات یا فرو ریختن همهی رویاهات رو تماشا کنی و به روی خودت نیاری و به زندگیت ادامه بدی. نمیدونم غم و سنگینی این جداییها به خوشیهایی که وابستگی به وجود میآره میارزه یا نه. احتمالا باید کمی دور شم تا تشخیص درستتری بدم. هر چند اون قدر فرقی هم نداره... خیلی نمیتونی جلوش رو بگیری. I could feel it go downBittersweet I could taste in my mouthSilver lining the cloudsOh, and II wish that I could work it out The Hardest Part از Coldplay. ۰۱۰۹۱۸ ، ۱۹:۲۹ ص. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: شنبه 8 بهمن 1401 ساعت: 17:39

زندگی با یه صدا تو سرت که سر هر اتفاقی هی بهت میگه کاشکی میشد یه چاقو بزنی تو شکمت یا چرا نمیتونی خودت رو از بالکن بندازی پایین؟ یا کاشکی اصلا هیچ وقت وجود نداشتی خیلی خستهکنندهست. 

Onassis - Aaron

۰۰۱۰۰۶ ، ۱۸:۳۹

ص.

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 0:54

گاهی شبها که غصه خوردنم برای چیزهای مختلف تموم میشه و هنوز خوابم نمیبره، به مرگ اطرافیانم فکر میکنم. فکر کنم تا حالا برای هر کدوم چندین بار عزا گرفتم. نمیدونم واقعا انگار یک نفر که از رنج من لذّت میبره، فکرهام رو کنترل میکنه. دارم یه کتاب حوزه رواندرمانی میخونم که بخش اولش دربارهی اضطراب مرگه و تقریبا تنها چیزی که تو این n صفحهی اول دستگیرم شده همینه که آدمها اضطراب مرگ دارن. ممنون. به طور کل مخاطبش رواندرمانگرها هستن و نه نیازمندهایی به رواندرمانی شاید مثل من. ولی حالا دوست دارم تمومش کنم تا بعد. در برابر مرگ همهچیز خیلی بیمعنی به نظر میرسه. این که یک نفر برای همیشه تموم شه برام وحشتآوره. ۰۰۱۰۱۸ ، ۰۱:۵۷ ص. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: دوشنبه 13 تير 1401 ساعت: 0:54

فکر کنم ته همهی فکرهایی که نمیتونم بنویسم اینه که چرا این قد خالیام؟ و چرا این قد خالی بودن آدم رو اذیت میکنه؟

«غم و غصهی دلو تو میدونی»

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 10 تير 1399 ساعت: 3:10

یه نسیم خنکی از پنجره میاد و میخوره بهم و حس میکنم هنوز صبحه. حس میکنم هنوز یه عالمه زمان دارم. حس میکنم یه پنجشنبهی معمولی بعد یه هفتهی شلوغه که وقت دارم به کارهام برسم. پشت میزم نشستم و پاهامادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 10 تير 1399 ساعت: 3:10

یک نقطهای از امروز بود که احساس سطحی بودن کردم. احساس کردم دارم به یسری چیزها بیشتر از حد لازمشون (از نظر خودم طبیعتا) ارزش میدم. احساس کردم فکرهایی که دارم مال خودم نیست و چیزهایی که هر روز میبینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 10 تير 1399 ساعت: 3:10

هر چند وقت یه بار این دلتنگیه خیلی اذیت میکنه. دلتنگی آدمها. دلتنگی کارهای معمولی.

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 10 تير 1399 ساعت: 3:10

سلام. چند وقت دیگه بیست سالم میشه. پوینت خاصی که نداره صرفا رنده و دیگه بعدش نمیتونم فکر کنم عه من هنوز بیست سالم نشده. نه که هی فکر کنم بزرگتر از این حرفهام، حتی اگه ازم سنم رو بپرسین احتمالا اولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 10 تير 1399 ساعت: 3:10

من به خودم اومدم دیدم چقد محتاط شدم. یعنی نه این که همیشه نبوده باشم، ولی حداقل ته ذهنم بود که این قد نباید بترسم. که بیش از حد نگران اتفاقهایی که شاااید بیفتن نباشم. چی شد که یادم افتاد؟ یکی یه پسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 19 فروردين 1399 ساعت: 18:56

شبها واقعا سخت میشه. فکر کردن به این که چندتا روز دیگه رو باید شب کنم تا تموم شه این وضعیت عذابم میده. حداقل اگه میدونستم... و فکر کردن به این که منتظر چیام حتی از اون هم بدتره. انگار چیزی که پر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: ستایش پارسامنش تاريخ: سه شنبه 19 فروردين 1399 ساعت: 18:56

صفحه بندی